بردیا بردیا ، تا این لحظه: 15 سال و 5 ماه و 5 روز سن داره

دنیای قشنگ بردیا...

تصویر سه بعدی بردیا...

به نام خدا... ١٩ اسفند سال گذشته ... درست در ٢٧ هفته و ٣ روزگی بردیا وقتی تو دل مامانش جا خوش کرده بود  رفتم سونوگرافی سه بعدی... البته به اصرار خودم چون خیلی استرس سلامتی گل پسر رو داشتم و این سونوگرافی منو تا حد زیادی مطمئن میکرد... واقعا احساس ندامت میکنم به خاطر یه سری توهمات عجیب و غریب در مورد نی نی تو راهیم... به هر حال گذشت و چقدر خوب که به خیر گذشت... اینم عکس سه بعدی صورت ماه بردیا که دکتر شاکری زحمتشو کشیدن.. یکیشو توی اتاقش قاب کرده داره و یکیشم رو در یخچاله که یاد آور روزهای خوش مامان و بابای بردیاست...                  ...
23 اسفند 1390

9 ماه و یک هفتگی گل پسر

به نام خدا... کمتر از بیست روز دیگه مونده تا عید... اولین عیدته عزیزم... داریم خونه تکونی میکنیم... لطفا با ما همکاری کن و هی غر نزن که ... آ هااااااااااااااای یکی بیاد منو بغل کنه...   میدونم که عید رو دوست خواهی داشت... مثل همه ی بچه ها ...   عید آدم رو یاد یه عالمه خوراکی های خوشمزه میندازه... تو هم که شکموووووو عجب عیدی بشه امسال با بردیای عسل... راستی عزیزم اوایل همین هفته همون آقاییی که به خاطر یه فیلم خوب یه جایزه ی گر طلایی گرفته بود... یه جایزه بزرگتر هم گرفت که بهش میگن اسکار... وقتی بزرگ بشی میفهمی که چقدر این جایزه با ارزشه برامون... هر چند که یه عده ارزشش رو درک نمیکنن ... یعنی نمیخوا...
12 اسفند 1390

9 ماهگی

به نام خدا... یک ماه دیگه گذشت و تو هر روز شیرینتر میشی ... دنیای من و بابایی رو هم شیرینتر کردی... ما هم هر روز خدا رو بیشتر از دیروز شاکریم... خدایی که به من حس مادری داد تا تو رو دوست داشته باشم... خدایی که به تو شیر خوردن و خندیدن و شیرین کاری و خیلی کارای دیگه یاد داد... خدایی که به یه مامان ناوارد صبر داد تا نی نی خوشگلشو تر و خشک کنه و دیگه گلایه از کم خوابی و محدود شدن گردش و تفریح و استراحت و خیییییییییلی چیزای دیگه نداشته باشه... از خدای مهربون میخوام که تا آخر راه با ما باشه... (چه حرفی زدم...معلومه که خدا همیشه با ما هست) نه ماهه که تو اومدی بین ما. . .. نه ماه هم که تو دل مامانی بودی .  &nb...
5 اسفند 1390

امروز با بردیا...

به نام خدا... چند روزی بود به خاطر پیشرفت تکنولوژی در کشور عزیزمان اینترنتمون قطع بود و امروز با تلاشهای بابایی و عمو جون مجددا این موهبت الهی به خونمون برگشت.... بگذریم... اینا رو ببینید.... این حرکت بردیا حاصل سرک کشیدنهای طولانی گل پسریه.... حرکت جانشین چهار دست و پا رفتن!!!! لوستر.... یکی از بزرگترین علاقه مندی های بردیا خیلی وقت بود بردیا عکس لخت از بردیا نگرفته بودم... بردیا این روزا صدا های جدید از خودش در میاره.... صدا های عجیب غریب .... مریخی...  من که با این صدا ها انقدر ذوق میکنم اگه بردیا شروع کنه به حرف زدن حتما بال در میارم....         ...
3 اسفند 1390

بردیا جونم...

به نام خدا... خوابیدی... با کلی غر غر.... قبلا هم گفته بودم که غر غر کردنتم دوست دارم آخه من عاششششششقتم....عاشق سرک کشیدنتم... وقتی چیزی توجهتو جلب میکنه خم میشی تا جای ممکن... که بفهمی چه خبره؟ کی کجا رفته؟؟؟کاری که باید با چهار دست و پا رفتن انجام بدی و نمیدیییییی عاشق بابای مهربونتم هستما... یه وقت بابایی فکر نکنه اونو یادم نیست... عزیزم... الهی دورت بگردم ... داری تو خواب میخندی... آخه تو چه خوابی میبینی که میخندی؟؟؟ خواب یه عالمه کنترل و گوشی؟؟؟ خواب توپ بازی مامان و بابا برای سرگرم کردن تو؟؟ خواب عروسک مورد علاقت(شیر تولو)... یا شاید خواب خاله جون... یا بابابزرگ...؟؟؟ آهاااااا فهمیدم خواب خوراکی  های خوشمزه؟؟؟ ...
23 بهمن 1390

دوران نقاهت

به نام خدا... بردیا جونم خدا رو شکر بهتری مادر... بعد از دوبار رفتن پیش آقای دکتر... وخوردن یه عالمه داروهای بدمزه وکلی غر غر ... دو روزه که مامانی باز مثل قبل با صدای آواز خوندن تو از خواب بیدار میشه... البته یه کم بد اخلاقی و باید همه جور ادا در بیارم تا شاید یه لبخند تحویل مامان بدی... لبخند تو خلاصه ی خوبی هاست                              لختی بخند خنده ی گل زیباست دیشب داشتم وب گردی میکردم...  یه چیزی کشف کردم.... یه ویروسی هست به اسم روزئلا ...که بعد از چند روز تب بد...
17 بهمن 1390

جای خالی پدر بزرگ

به نام خدا.. بردیای عزیز تراز جونم.... دهم بهمن امسال... ششمین سالی بود که پدر بزرگ عزیز و مهربونت در بین ما نبود... خییییییلیا تا حالا گفتن که تو شبیه پدر بزرگ مرحومت هستی... حتما اگه زنده می بود تو رو خیلی دوست میداشت.... چون بچه بادومه... نوه مغز بادومه... اونم یه مغز شیرین مثل تو.... روحش شاد باشه... همیشه به یادشیم.... تو هم وقتی بزرگ شدی همیشه یه خوبی ازش یاد کن... ولی چقدر حیف... هزار بار افسوس که در بین مانیست .... ایشالله سایه مامان بزرگهای مهربون و بابا بزرگ سالسان سال بالای سرمون باشه... (به زودی درین مکان عکس بابا بزرگ مرحوم (دایی خودم)گذاشته خواهد شد........          ...
10 بهمن 1390

8 ماه پر از خوشبختی برای ما..

به نام خدا... عزیزکم ٨ ماهه که شدی قشنگترین خاطره ی  زندگی من و سعید... ازت ممنونم... روزای اولی که دنیا اومده بودی... فکر میکردم چقدر مونده تا ٧ یا ٨ ماهگیت...میدونستم که تو این دوران خیلی خوردنی میشی... ولی حالا میبینم مثل برق و باد گذشت... ولی خوشششششش گذشت(خدا رو شکر) ٨ ماهگیت مبارک نفسم.... نفسم.... یه نفسی پر از اکسیژن .... پر از عشق مادر و پسری... عاششششق مدل جدید خوابیدنتم.... وقتی مامان باید بشینه و تو دمر میخوابی رو سینه ی مامانی و هی با موها و صورت و گردن مامان بازی میکنی و منم همچنان لالایی مورد علاقت رو میخونم  تا لالا کنی...   اینطوری نفستو احساس میکنم.... وااااااااا...
5 بهمن 1390

چند تا عکس...

به نام خدا غرض گذاشتن چند تا عکس بود...در آخرین روزهای 7 ماهگی بردیا روزهایی که کته و ماهیچه و بیسکوئیت و خرما به لیست غذا های بردیا اضافه شدن ولی زیاد دوست نداره و بیشتر از غذای بزرگترا استقبال میکنه مثل آبگوشت پر چرب... خیار شور... ... آب خورش و بقیه خوراکیها این هفته ما تو این فکر بودیم که بردیا رو ببریم آتلیه ولی گفتیم کمی صبر کنیم تا دندونای مبارک ظاهر بشن.. . موهای همچون کمند پسرک هم جوونه بزنن... (آرزو بر جوانان عیب نیست) البته اخیرا یه سری از عکسای بردیا رو که حاصل تلاشهای اینجانب بود رو ظاهر کردیم... خاله ها ( بردیا فقط یه خاله داره ولی دختر عموهای مامانش و دخترای اون دختر عموها هم خاله محسوب میشن[پیدا کنید پرتغا...
29 دی 1390